آه...
دریا که میروم
کبود می شود
چشمانی که مرا
از خود برده است..
آه...
دریا که میروم
کبود می شود
چشمانی که مرا
از خود برده است..
مومیایی هایی از سده های خویشیم
مومیایی هایی سرد...
دندان گرد...
بی درد..
پروانه باز تو در ذهنم راه میروی..
یاد تو افتاده ام ..یاد نجابت و سادگی خواسته های زنی بزرگ در باورهای نوجوانیم..جوانی و امروزم..
یاد شیرزن بودن(وای که چقد با این واژه بد تا می کردی)و از دخترانه گفتن هایت...
یادت هست در روز تلخی برایم به خنده نوشتی:
دختری می آید...می نشیند وهمه چیز را با نگاه می بلعد..(آخر تو با کدام هنجره هضمش میکنی.).او مرا نمی شناسد.. من او را نمی شناسم..و من شعرهایم را که کسی نمی داند برایش می خوانم..
همه اش را پس از کلاس نقد ادبی نوشتی همان روزی که استاد گفت من *باسی*هستم وتو چقد از خنده نمکین دختری جنوبی کیف کردی ومدام گفتی بخند..
پروانه ! تو رفته ای اما من در هجوم همه زنانگیم مانده ام..جای پای تو قدم به قدم به من نزدیکتر می شود...
و شومی احوالی که بشارتش را می دادی..
امروز همه فروهرهای نگاهت را می بلعم..واز کنار بچه ام وبچگیم بر می خیزم
تا شعرهایت را برای دخترانه هایم مرور کنم..
پروانه بی تو به مرور فریادی خفته هم نشسته ام..به مرور آن روزی که دستانت بوی دخترت می داد وپریشان خواب ناخواسته ات را تکرار می کردی وبه دنبال درختی که ریشه اش سبز باشد می گشتی..
پروانه چه بی تابانه تاب می خوری در نگاهم..نگاه دخترکی جنوبی که خنده نمکینش از کلاس *باسی* سالهاست دورشده و به ته دریا رسیده..
اگر از آن سالها چیزی در دستانم سنگینی نمی کند مهم نیست ..مهم تویی پروانه..پروا...نه..
تو وشعرهایی که در خیابان جاری شده اند..خیابانهایی که درخت ریشه سبزی برای تعبیر خوابهایشان یافته اند...
زخم....زخم ...زخم
از سر کوچه تا قوزک نانوای پیر..
زنانی را فریاد می کند
که در برابر شیپورهای نحس
خود را می مکند...
زنانی را که مشت خاک
بر سیب و هر چه گندم است
می پاشند...
زنانی را که در تکرر حضور
نور از بلور نمی خواهند..
زنانی که بر چوبه های باد دار می جویند...
خیالم خالی مانده است کسی فال مرا نگرفت.
کسی خواب دریا را حرام کرده است.