تبليغاتX
زیر این آبی آرام بلند

نمي دانم كسي در خيال نازكانه خويش نغمه روحش را با سه تار نابلدانه وبلاگ من مي نوازد يا نه ؟

اكنون كه گذرت به نوشته هاي من افتاده براي نوازش دل دستاني كه آنها را به تو سپرده گپي ، نظري و.. .طرفه نگاهي از سر محبت كه سزاست ره بپيمايم يا نه ؟

بر نوشته هايي كه در پي مي آيد نام شعر نمي نهم كه راه من از آن وادي دل نواز بس دور است ،دلنوشتهايي است از يك تبسم ،آنگاه كه آدمي براي مانايي اش مي كوشد.....

 

 

(1)

نازي،نيازي

وخواب و

راويان درسكوت خويش گمنام

وفردا

آستينمان را بي دست

شلوارمان را بي پا

براي مردمان سخت درگير كار

رهسپار كار يا كارخانه نخواهد كرد .

وما باز هم

ژست بيرون را پيوند خواهيم زد

_در روزهاي بي درو پيكر_

_روزهاي حل شده درحجمي تار

به لحافي خيس از گريه تنهايي.

 

(2)

جنازه روحم راحمل ميكنم

دراستقامت ديوار روبرو.

و به بهار كه يك علامت سئوال

يك هجي نانوشته است

خود را نزديك مي كنم.

چه خوب مامني است ديوار

براي شب گريه هاي زني بي همه چيز اما دارا .

 

(3)

از پس زاويه هاي بي رويا

تا كي خواب سكوت ديدن ؟

در حنجره باران راه بايد رفت

شعر بايد گفت

وخاموشي را در زاويه هاي بي رويا

خواب بايد كرد

 

(4)

شب از پس ثانيه هاي بي كسي

خواب هزار قورباغه مي بيند

كه در ساحلي بي دريا بي رود

به نماز هزار درخت ايستاده اند.

 

(5)

الو،بله...

وسكوت فاصله را حدس ميزند

هميشه صدايي،تق تقي

حتي نيمه هاي شب.

تا تو را درهراس، رنگ روز زند

رنگ بي رنگي آني وهم آلود !

بر دار صدا حلق آويز عشق مي شويم

دلتنگي را هو ميكنيم

انگار چيزي در دلمان خالي مي ماند...

 

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در جمعه 19 خرداد1385 و ساعت 7:37 |

هرگاه بخواهم از تو بنويسم به خودم مي رسم.

به آن خودي كه بي مهابا در كوچه پس كوچه هاي خيال كودكيش  به دنبال آينده مي گردد.

يادش به خير آن روزهاي آشنا ، روزهاي پر فروغ كودكي، فارغ از دنياي بازيهاي شوم ،)بيدكي بازي(در ْبلوغ كودكي ...

    آه... آري يادش به خير. هر روز را باآفتابي كه از سر كوه  محله ، از پشت  گزهاي سروي و بركه شيخ آمدنش را به زمين مژده مي داد بر ميخواستيم  و روز را با او تا انتهاي  خيابان  يعني آنجا كه) محمد مصالح (نان روز و شب مي زد و ) كريمخان (واليسك كپلي و پفك مينو) ارزانيمان مي داشت، مي پيموديم ، پا بر ركاب چرخهايي كه ديگر چگونه سوار شدنشان هم از يادمان رفته است .حالا با ياد بازي آن روزها، شادي آن روزها ، مانده ام ، كدام گرگ زميني رابه  هوابفرستم ...؟  (كلمچهاي) گلوگير را در سياهي كدام شب به چال بيفكنم  كه دست و پاگير راه دوستان نباشد.

قايم باشك بازيهاي خردسالي پس از گريز از مكتبخانه (بي فنه). حالا ديگر در قايم باشك بازيهايمان،اين  زندگي  است كه بر گرده امان از (تركه بُدم) بدتر مي كوبد. كاش زير دستان ملا دنده امان مي آماسید تا زیر چرخ های زندگی له نمی شدیم.

 نمي خواهم با ياد از آن روزهاي دير آشنا ي شاد، امروز ارغوانيم را توفاني كنم ..فعلا بايد به فكر شام امشب باشم 

افسوس كه در خانه (مهياوه) ندارم...
+ نوشته شده توسط ماه لی لی در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت 11:43 |

وقتي از پستان پلاسيده ستارگان كهكشان راه شيري  بغض هزاران ساله زمين را مي دوشند تازه به ياد حوا مي افتم كه چگونه نفرين ميليون ساله زمين را به جان خريد وبه مرد حياتي دوباره داد..

پروين راست گفته است كه: زن از نخست بود ركن خانه هستي ....

اما ببينيد امروز اين ركن خانه هستي كه نفرين ميليون ساله زمين را به جان خريده است با چه حسرتي اندوه ساليان خويش را باهزاران سال تنهاييش قاب  مي گيرد و از لايه سوراخ شده اُزن به آن سوي حيات ميفرستد تا در جهاني ديگر اشتباهش را تكرار نكند.

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت 11:37 |

يه روز دلم مي خواست قصه يه دختر بي غصه بنويسم كه زير آسمان آبي خدا ....

گفتم از مادرم كه هميشه خدا لبخند مي زنه شروع كنم ... نشد ، بي آنكه من بدونم مادرم هزار و يك غصه داشت ... غصه بابا و شبهاي دريا ..غصه مادربزرگ تنها...غصه فرداي ما ...

گفتم از خواهرم بنويسم ...نه... خواهرم نهصدونودونه غصه نگفته داشت ....

زن برادرم ....نشد ...

دختر خاله ام نشد ...

دختر عموم نشد.... 

خواهر شوهرم نشد ...

عموزاده پدر مادر بزرگم نشد...

و....

ديدم اين قصه را بايد ازآخر شروع كنم:.

زير آسمون آبي خدا روي اين زمين پهناور؟؟؟؟؟؟

بالا رفتيم ماست بود

پايين اومديم دوغ بود          لبخند ما دروغ بود.....

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت 11:36 |

ديروز، امروز وهر روز كه  تو بخواهي ... بي تعارف مي گويم اينقدر اين روزها درپي و بالم خود رابه حرامي مي كشانند كه فراموشم مي كنند ... به خود مي گويم اگر شك به زمين  و آسمان و ستاره و... نبود حتما سر از سرما خانه زمهريريِ دل به فلك بسته  ايلي گم كرده راه، در مي آوردم تا  ساربان فرياد بزند:   كاروان رفت و تو درخواب و بيابان در پيش..............

باز هم مي گويم امروز ،فردا و تمام پشين و پسين هاي نيامده ام  را براي هاي هاي گريه هايت جا مي گذارم تا از آن بالا ابرها را به مهماني  دلم بياوري ...حق باتوست .....تمام پري هاي قصه رفته اند و دلهاي پر غصه تو نمي تواند در حجم شسته آسمان پرواز را بياموزد ..تازه من هم كه به آسمان شك دارم .

بگذار دوباره بگويم فردا ،پس فردا ...نه ... نه ....انگار دارم در تمامي لحظه ها گم مي شوم ..

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت 11:36 |

 

جانت بي بلا پيرمرد ....هنوز بهار را به كوچه پس كوچه هاي خيالم مي كشاني ..

مي دانم ديگر اين بچه هاي نو پاي مو گلت كرده نمي دانند بهار را با كدام (ح ه) مي نويسند ..

نمي دانند كلي و بنشه چيست و ازلك در كجا مي رويد ...گاوبست سربلند را مي پيمايند بي آنكه دركشاكش دره فراخش آهويي ،آهوبچه اي از سر مهر بنگردشان ...
+ نوشته شده توسط ماه لی لی در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت 11:34 |