فروغ...
همسايه بغل دستيمان را نمي گويم ، منظورم همكلاسي دوازده ساله ام هم نيست. تو را يعني ..يعني همين خودت را مي گويم .!!!
فروغ ... آري فروغ باور مي كني، نه، مي دانم تصورش در خواب هفت سالگيت هم نيامده بود يا حتي آن گاه كه بر پرچين هاي جزاميان ، زجر و درد و سكوت و ... را حرام كردي به خيالت هم نرسيده بود كه ...گوشت را نزديكتر بياور تا فريادم را بشنوي. آري مي گفتم به خيالت هم نرسيده بود كه ...
بگذار بگويم : خاطر باغچه هم از دل انگشتان مي كوچد ...باور كني يا نه ديگر خواب باغچه به خاطر غزلهاي كسي هم نمي آيد ...
فروغ باور كن ...دلمان از حريم دلسوزي جنگلهاي بر باد رفته هم پا فراتر گذاشته است ...آنطرف تر، پشت چهار راه، همان جايي كه دل فروغ (اين بار دختر همسايه مان را مي گويم) را به دار باتوم آويختند ليلي برباغچه اي گريه مي كند و من …. من احمق نميدانم چرا ؟ و...راستي فروغ همكلاسي دوازده ساله ام هم دراين فصل غريب كه لابد همه هستند به خوشرويي سيب، برپشت بام مردي كه هم كلاسي دوازده ساله پدرم بوده سبزه مي روياند. دركجاي باغچه دلش نمي دانم ...
فروغ باور كن نمي دانم دلم براي كدام باغچه بسوزد ...و...
خوش به حالت قبل از گم شدن سايه همه باغچه ها را ديدي ...
به ايوان مي روم...
()
از بازار روز كه بر گشتم جاي چشم دخترك بر دستانم مانده بود .
مي خواستم ازكسي بپرسم پس ازكدام تكبيره الاحرام تمام درهاي عالم را در دل اين به خون فقر نشسته ها شكسته اند؟ ...
آه زردآلوي زيبا ...از ديروز امروز و فردايت در هراسم ..
()
خسته از كار خانه و اداره ، در هواي دلم پشت گلهاي شاهپسند پارك بي بهار پرسه مي زدم. گريه بچه اي مرا به خود كشاند سر نصفه ساندويچي كه از سطل زباله يافته بودند با برادرش دعوا داشت ،مادرش آنطرفتر دختر كوچكش را با سينه پلاسيده سير مي كرد و...
