وقتی از غربت تو دلم گرفت ، تازه به خودم رسیدم و به پرنده هایی که نرسیده به بهار از نگاه رفته بودند
به خودم رسیدم و آن فراموشی که برای گریز از خویش و از تو و از هر آنچه به تلخی می کشاندم ، تازیانه روحم کرده ام .
شاید در ناز پرده خیالت هم نگنجد. نه من که همه بستگان به آب و آن دانه ای که از خانه گریخته است پی رد پا می گردند. رد پایی از خورشید ، که غریبانه بپرسند آیا سایه برای هستی دنبک و دهلی سکرآور کوبیده است؟ یا نه دستی از آن دورهای بی پنجره در کار است؟ و....
و شاید...
دریغ که راه فرار آفتاب رفتن به سایه نیست .
و
من اینجا در حاشیه خورشید
چیزی را جا گذاشته ام
شادیم و..
اگر نفسی بوده
آهم را...
در تبسم خشک دریا
می دانم :
شرجی
خاطره ام را خواهد زدود .
اما امواج
اگر به گوششان برسد
نگاه شعر گونه ام را
خواهند سرود .
پس
خاکستر مرا
به دریا پیشکش کنید
تا ماهیها هم
در غربت چشمی مانده بر زمین
آه بکشند
آه...
