این قدر از این دل لعنتی و
این خیال پریشان سیلی خورده ام و این قدر زیر پایشان مانده ام که دیروز تنگ غروب فرستادمشان شورای امنیت. در آن پستو که بوی اسفناج و سیر و بادمجانهای ور قلمبیده دل و دماغ هر خیالی را بیرون می ریخت.ببخشید!
ولی گاهی همه ما به تنبیه آن هم از نوع خودمانیش نیاز داریم .
حالا به چه جرمی؟
پا گذاشته بودم روی تمام کودکیم و با تمام قوا در دلم داد زده بودم که: به من چه؟ داد زده بودم مگر آنگاه که در زیر خفقان آوار، دل کودکیهایم با خمپاره ها می ترکید کس نگاهم را جدی گرفت؟ و یا مگر الان کم داریم زردآلوهای افسرده ای که صندوقخانه ها به سلاخی شان می برند؟ مگر کم داریم آن صداهای کودکانه در گلو مانده ای که نای بینوایشان بوی نان پس مانده می دهد؟نمی دانم ...
دلم برای هر آواری فرو می ریزد و با هر ناله کودکی نیش عقرب بر خود حلال می کند .... باید تنبیهش می کردم به یاد آن از دست رفته های به هیچ انگاشته شده یا این بر جاماندگان زمهریری که تبعیدیان بی در و پیکری دیگرانند ...نه به یاد آن دورها که به زور به خوردمان می دهند.... شاید همه ما باید تنبیه شویم ...لابدآن هم با ترکه های بیدی که در حریم خود به هر بادی سر خم می کند!!!!!..اما مگر می
شود زیراین آسمان پرسه زد و آوای دور را نشنید... مگر می شود دل نگریاند و زیر پای دل له نشد وقتی نمی توان از درخواب سخن گفتن واهمه نداشت ...مگر می شود دنیا را در این چهار چوبه ای که عاشقانه دوستش داریم خلاصه کرد ..نه ..واقعا نه ..چون دلمان باز هم پای پرچینهای انسانیت ایستاده است و لبخند میزند .پس بگذاریم...بگذاریم هوایی بخورد...و
فریادی بی سرانجام
درسکوتی گیج
لانه زنبوران زخم خورده !
نه باور کنید
درخت هم نیستیم
که ایستاده بمیریمبر دار خویش
در باغچه ای بی زاغ
لی لی قندیلهایمان را به تماشا بنشینیم
بی کفش،بی جوراب.+ نوشته شده توسط ماه لی لی در شنبه 7 مرداد1385 و ساعت
22:19 |
