تبليغاتX
زیر این آبی آرام بلند

از خانه که دور می شوی

شهر از تو دور می شود .

 

رفته بودم تا در حریم نگاه مادر بزرگ محبت سالیان مادر را به جان بخرم و در سایه سار قامت پدر بار غربت را اندکی بر زمین نهم. خانه همیشه در محبت مادر موج می زند و بوی مهرش کام دل را می نوازد. بچه ها همیشه در دامنش غرولندهای  من را فراموش می کنند و با ناز و نیاز چشم غره های مرا به هیچ می گیرند.

رفته بودم تا بوی خاک آشنا جانی دوباره بخشدم و در میان آشنایان خود را بیابم اما....

شاید باورش کمی سخت باشد ... در جشنی که بر پا بود آنچنان غریب افتادم که اگر دست محبت خواهر نبود حتما باید جایی می ایستادم و به همه چیز خیره خیره می نگریستم ...نیم قدها همه قد کشیده بودند و چهره ها پنهان شده در پشت شوهای ماهواره ای غریب می نمودند ... نوازنده حتا یکبار هم به خاطر نیاورد که زمانی در گوش این شهر آوازهای مشک(مشق) دستمال پایکوبی ها را به اوج می رسانده اند نه آهنگهایی که بر دوش شاعران  از یاد رفته و خوانندگان به خواب خفته اش  سنگینی می کند....

باور کنید پس از نم نم باران پسینگاهی کسی را ندیدم در زیر آسمان دوش مهتاب بگیرد  و من غریب با بچه ها از کوچه ها گذشتم ...اگر شیرینی رطبهای نوبر نبود و نگاه مهربان مادر شاید فراموش می کردم که من روزی از کوچه های باران خورده این شهر بوی ممخ و مهیاوه که الان دختر همسایه از بویش بیزار است و زن عمو فقط باید روزهای تعطیل در خانه مادریش بخورد به کام دل می فرستادم ...

نمی دانم خیلی خالی تند تند پیش تاخته ایم یا باز هم آنطرفها جایی که سایه اش هم به چشممان نیامده خودمان را جا گذاشته ایم ....

راستی تا یادم نرفته خورشید هنوز در ابتدای خیابانمان طلوع می کند و در انتهای آن غروب ... اما دیگر چند تا ساختمان بلند نمی گذارند غروب را به راحتی بر گونه هایمان حلال کنیم.....

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در یکشنبه 5 شهریور1385 و ساعت 21:34 |