در این دور دایره به کجاها که نمی رسیم .....پرسه زدن در اندیشه و وهم و خیال و ... زیر سایه شاید و باید و اگر و مگر و...
گاهی وقت ها آنقدر جایی می مانیم که تا نگاه می کنیم همه اتوبوسها از خیابانهای خالی با منش های کوتاه گذشته اند؛ سر پل حواس که می رسیم تازه پی می بریم کار ما آه کشیدن است ... آه را که گم می کنیم می بینیم ایستاده ایم در چهارراهی که چراغهای راهنماییش هم بوی افیون پول می دهد ... آن طرف تر سر سه راهی هم که حراج خیال و حادثه است و اشکی که نم پس نمی دهد. تاکسی را که مستقیم سوار می شوی می بینی همه خودت را نشانده ای جلو آیینه دق راننده که سفر سالیانش را به هوای هواپیما مدام پا روی گاز گذاشته و خدا را شکر می کند که باز به پرواز نرسیده است .
از تاکسی که پیاده می شوم سر کوچه از خانه حاج آقا ، آش نذری و بیانات جدید حاج آقا را به دستم می دهند .
حاج آقا فرموده اند : زنان زیادی مشکلات دارند. این مشکلات هرج ومرج دارد.
بعد توضیح فرموده اند که البته زیادی نسوان را خداوند راه حلی برای راحتی مردان قرار داده است!!
البته من که کتباً فیض بردم بار اول از لطف حاج آقا لبخند زدم که حال و روز زنان و اندیشه وری حاجی ... و بعد ...
در خانه همسایه سفره نذری چهل پنجاه زن را به هوای باب الحاجات به دور خود نشانده ...صدای دختران همسایه روبرو هوش از گوش فلک ربوده بود .
خسته در را می گشایم در این اندیشه که دادگاه افسانه به کجا کشیده شده ...
باز در دور و دایره ای سر گردان ....صدای دایره زنگی همسایه را می شنوم که خبر از اتمام دعا و آغاز پایکوبی می دهد ...
من هم ذهنم را به «یک شب مهتاب فرهاد» می سپارم.
و باز
بازی کلمات در گستاخی زمین
چه سخت است
وقتی بادها به ساحل نمی رسند
و چه اندوه بار وقتی
حتی از گریه جا می مانی
زمین ، گستاخ
باد هرزه
و چشم
شاید و باز هم شاید
دو سه متر آنطرف تر بی غیرت.....
گاهی وقت ها آنقدر جایی می مانیم که تا نگاه می کنیم همه اتوبوسها از خیابانهای خالی با منش های کوتاه گذشته اند؛ سر پل حواس که می رسیم تازه پی می بریم کار ما آه کشیدن است ... آه را که گم می کنیم می بینیم ایستاده ایم در چهارراهی که چراغهای راهنماییش هم بوی افیون پول می دهد ... آن طرف تر سر سه راهی هم که حراج خیال و حادثه است و اشکی که نم پس نمی دهد. تاکسی را که مستقیم سوار می شوی می بینی همه خودت را نشانده ای جلو آیینه دق راننده که سفر سالیانش را به هوای هواپیما مدام پا روی گاز گذاشته و خدا را شکر می کند که باز به پرواز نرسیده است .
از تاکسی که پیاده می شوم سر کوچه از خانه حاج آقا ، آش نذری و بیانات جدید حاج آقا را به دستم می دهند .
حاج آقا فرموده اند : زنان زیادی مشکلات دارند. این مشکلات هرج ومرج دارد.
بعد توضیح فرموده اند که البته زیادی نسوان را خداوند راه حلی برای راحتی مردان قرار داده است!!
البته من که کتباً فیض بردم بار اول از لطف حاج آقا لبخند زدم که حال و روز زنان و اندیشه وری حاجی ... و بعد ...
در خانه همسایه سفره نذری چهل پنجاه زن را به هوای باب الحاجات به دور خود نشانده ...صدای دختران همسایه روبرو هوش از گوش فلک ربوده بود .
خسته در را می گشایم در این اندیشه که دادگاه افسانه به کجا کشیده شده ...
باز در دور و دایره ای سر گردان ....صدای دایره زنگی همسایه را می شنوم که خبر از اتمام دعا و آغاز پایکوبی می دهد ...
من هم ذهنم را به «یک شب مهتاب فرهاد» می سپارم.
و باز
بازی کلمات در گستاخی زمین
چه سخت است
وقتی بادها به ساحل نمی رسند
و چه اندوه بار وقتی
حتی از گریه جا می مانی
زمین ، گستاخ
باد هرزه
و چشم
شاید و باز هم شاید
دو سه متر آنطرف تر بی غیرت.....
+ نوشته شده توسط ماه لی لی در دوشنبه 13 شهریور1385 و ساعت
21:46 |
