چقدر سخت است وقتي نميتواني از سيطره خواسته هايت براي او و آنها كه دنيا را برايشان سبز مي خواهي بيرون بيايي وچه سخت تر وقتي با سيلي انديشه مي گويندت تو خودت راه را نشان مي دهي و خود نيزما را از آن باز مي داري.
بگذاريد كلاس را ورق بزنم تا شفاف تر شود ...وقتي تمام شد نوشته اي به دستم داد كه توفان در آن بلوا كرده بود...من هم آوار شدم ...خيلي راحت نوشته بود ...خيلي ...از ديگراني كه همخيال نوجواني اويند تركه هاي سختي را برخودم حلال كرده بودم و گاهي با همه گفته هايم به درك خوش خيالي محكوم...اما او نوشته بود:
((من بهار را از وجود تمامي چون شمايي به حضور مي كشانم!! از تمامي فصلها بهار را نشانه ميگيرم ...مي دانم در اين خيل هم تنهايم. ولي شما براي چه نشسته ايد ... در جمع ما كمتر كسي است كه پشت پرده هاي شما را بگيرد ولي من مي گيرم و با آن راه مي روم ...نمي خواهم بدانم چرا دستان پينه بسته پدرم بوي ساليان غربت را مي دهد، مي خواهم بدانم چرا مادرم تحمل كرده و لب بر نياورده است؟ چرا ايستاده ايد و راه نمي رويد؟؟؟؟))
مانده ام چه پاسخي دهم. شما چه مي گوييد؟؟؟دانش آموزي است كه فقط براي برخاستن آمده است و هرگز به هيچ كداممان مجالي براي در جا ماندن نداده است آنقدر مي پرسد كه من به خواب كنار دستيهايش حسرت مي خورم ...
ثانيه هايم را با بهار به تو خواهم داد
تاتوبهار رابا دستانت
به در هر خانه كه در آن چشم به راهان بسيارند ببري ...
دستان دل من كوتاه ...
اما به همه جا دل زده ام
باور كن!!
امروز نيز تا خودم آمده ام
اما دل دستم بي تاب تو است
نگرانم..
نگران ...
نگران همه ي آنهايت ...
نگران همه ي آرمانهايت ...
نگران روزهايي كه به جز پاييز
و به جز شلاق هزاره
رنگي به خود نخواهد داشت ..
و تو در آغاز راه
همه هستي را
دل شده مي بيني!!!
و من متاسف هستم....
بگذاريد كلاس را ورق بزنم تا شفاف تر شود ...وقتي تمام شد نوشته اي به دستم داد كه توفان در آن بلوا كرده بود...من هم آوار شدم ...خيلي راحت نوشته بود ...خيلي ...از ديگراني كه همخيال نوجواني اويند تركه هاي سختي را برخودم حلال كرده بودم و گاهي با همه گفته هايم به درك خوش خيالي محكوم...اما او نوشته بود:
((من بهار را از وجود تمامي چون شمايي به حضور مي كشانم!! از تمامي فصلها بهار را نشانه ميگيرم ...مي دانم در اين خيل هم تنهايم. ولي شما براي چه نشسته ايد ... در جمع ما كمتر كسي است كه پشت پرده هاي شما را بگيرد ولي من مي گيرم و با آن راه مي روم ...نمي خواهم بدانم چرا دستان پينه بسته پدرم بوي ساليان غربت را مي دهد، مي خواهم بدانم چرا مادرم تحمل كرده و لب بر نياورده است؟ چرا ايستاده ايد و راه نمي رويد؟؟؟؟))
مانده ام چه پاسخي دهم. شما چه مي گوييد؟؟؟دانش آموزي است كه فقط براي برخاستن آمده است و هرگز به هيچ كداممان مجالي براي در جا ماندن نداده است آنقدر مي پرسد كه من به خواب كنار دستيهايش حسرت مي خورم ...
ثانيه هايم را با بهار به تو خواهم داد
تاتوبهار رابا دستانت
به در هر خانه كه در آن چشم به راهان بسيارند ببري ...
دستان دل من كوتاه ...
اما به همه جا دل زده ام
باور كن!!
امروز نيز تا خودم آمده ام
اما دل دستم بي تاب تو است
نگرانم..
نگران ...
نگران همه ي آنهايت ...
نگران همه ي آرمانهايت ...
نگران روزهايي كه به جز پاييز
و به جز شلاق هزاره
رنگي به خود نخواهد داشت ..
و تو در آغاز راه
همه هستي را
دل شده مي بيني!!!
و من متاسف هستم....
+ نوشته شده توسط ماه لی لی در شنبه 12 اسفند1385 و ساعت
21:47 |
