شيراز....
تمام كودكيم را سكسكه كردي برلب جويي متعفن از بوي لجن پول و ساختمانهايي كه بر مقبره درختان سبز سر به هم آورده اند ...در رودكي!!!
شيراز....
تمام عشقم را ...مهرم را ...شور و شرم نوجوانيم را آروغ زدي بر رخساره درختان پابسته خلد بريني كه بهشت را فراموش كرده است ...آن هم در نسيان نوباوگاني كه شايد مي خواهند گم شوند...شايد هم ميخواهند آخ...گمشان كنند...
با همه اينها شيراز...چون حافظ ناشنيده پند ....
ايستاده اي ...و من با تمام چپ چپ نگاهت گم ميشوم ..
در كودكيم ...كه تو هر روز به سازي جوانتر مي شوي و...
راستي آتش نگاه او بر دستانم هنوز جا مانده است و...و ...تو لب و لوچه اناريت را قرض نمي دهي ...
بوي بهار نمي آيد اما پاييزت هم...زيباست ...دوست داشتني ...
+ نوشته شده توسط ماه لی لی در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت
19:31 |
