تبليغاتX
زیر این آبی آرام بلند

بی نهایت آبی

 

آخرین گارم زنگی را که چیدم دلم قفل کرد ...دیگه تپشش صدای در و همسایه را در نیاورد..پسرم گیر داده بود که اگه گارم زنگی نداریم ...خالو را  می خواست ...گفتم...

خالو ...

بردمش هفت شهر عشق ...روحم در چار مضراب آرام می نواخت تا بچه ام لای چیزی ...خیالی ...و مهری که ابترش می کنند وا نماند ...فقط سر تکان داد ...لابد چیزهایی

فهمید ...تازه به اروند که رسید از داشتن این همه عمو که بچه ها را دوست دارند و برای فردایشان خواب امروزشان را گاهی گس می کنند... خوشحال شد...به چهره ام که نگاه کرد ...بعد هم به همه سر زدیم ...می پرسید یه آدم بافکر (به قول خودش)چه جوری دیوانه میشه؟/نمی شه که من میدونم...گول زنکه...بعد از آنهمه گشت و گذار بغض لبخندم را که دید گفت:راستی اینها هم سن و سالهای تو تو مهد بودند یا تو کلاس شقایق 5ساله ها ..گفتم ...اینها همشون تو مکتب عشقن ..من هم سر کلاسشون .درس میگیرم ..

:مامان تو معلمهات را خیلی دوست داری ؟

:آره خیلی..

:اندازه آسمون ؟تو که خیلی معلم داری اندازه دریا هم میشه.

:آره مامان..اندازه بی نهایت آبی.

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 8:41 |