تبليغاتX
زیر این آبی آرام بلند

دستش را می آورد جلو می گوید این ....این یکی را بخر ...جان مادرت خانم... امروز هیچی فروش نداشتم ...پسربچه دیگری هم به سرعت نزدیک می شود او هم در دستانش تیغ دارد...بخر خانم ...بخر...چند دختربچه و پسربچه  هم دور ماشینهای دیگر می پلکند..

پاییز رسیده ..و.. اینجا وحشتناک داغ است!! بوی جهنم می آید...چیزی سخت گلویم را می سوزاند.......مثل اینکه خط تیغ توی گلویم مانده ...انگار دلم میخواهد حوا را نفرین کنم ...از این همه...

چراغ سبز شده است ..ماشینها بوقشان در آمده...سرویس مدرسه غیر انتفاعی پشت سرم زوزه می کشد ...چند روز از مهر گذشته..دلم نمی خواهد به مدرسه برسم...!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در جمعه 6 مهر1386 و ساعت 11:23 |