دیریست می آید می نشیند و بی آنکه سخنی بگوید جهان را بر آوار پیامش به خاک می نشاند ...انگار آشنای همه هست ...
برای من غریب و توی آشنا...قافیه صدایش رنگ آبی یا .... نه رنگ مولانا دارد ...نه دین دارد نه در هیچ مذهبی می گنجد ...قدیم تر ها می اندیشیدم کفتر ی است که بر پشت بام گم شده ای دان می پاشد ... اما امروز می بینم نه ...پشت بامها از فرط نور رسوایند و او هنوز در سایه خواب را بر نیلوفران حرام می کند ...جای پایت را نگاه کن ...مسیری را که آمده ای ...از دیروزنیستی تا مرز بودن امروز...نمی اندیشی مدام چیزی ترا پی می گرفته است ؟ بی آنکه چشم از خمخانه چشمانت بدزدد...
یک چیزی در ته دشت دلم می گوید فاصله اش از عشق هم زیادتر است ...
تو چه می گویی؟
گاهی در این سکوت چه که نمی کشیم؟
+ نوشته شده توسط ماه لی لی در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت
12:54 |
