تبليغاتX
زیر این آبی آرام بلند

سلام

دلم از دست تو از دست خودم از دست همه آنها که کبوتر نگاهشان بی پروا میگریزد وبر لب گلهای قالی هم که شده جا می گیرد آنقدر پر است که می خواهد مثنوی هفتاد من کاغذ را بپراکند زیر پای همه آنهایی که روبرویت نشسته اند وغم نان نگاهشان را به یغما برده است و دلشان را به دستشان داده تا هوار بکشند :

آی انار ...های ماهی....آی زیتون....

واینقدر از مهربانی ولطف کلامشان مایه بگذارندتا تو رهیده نگاهشان شوی وخودشان با یک بغل غم عروسک در دیر پسینی تلخ بروند خانه وآخر شب از غصه جای فردایشان _که مبادا قلدرتر...که مبادا شهرداری_حلال وحرام خواب را به پشیزی هم نگیرند....گمان نمی بری دلشان همان دانه های انار دست سهراب است وکلامشان همان پیام نیما: آی آدما.....؟/

البته گمان نمی برم در این حوالی ساحل امن وساحل نشین دل به دریا نداده ای باشد....آری تا نفس است بر سر این زیر پا مانده زندگی فریاد است که هوار میشود .

اصلا بنا نبود بنویسم ...آن هم برای تو که سالهاست جایی دنبالش  میگشته ام! وهنوز ...میدانم اینبار هم مثل همه نامه هایی که به بال کفترکان بی غم بسته شد به دستت نخواهد رسید..اما اگر شیخ اجل این بند رانکشیده بود....پاره نمی شد واگر پاره نمی شد گره نمی خورد واگر گره نمیخورد....

من فلسفه را دوست ندارم ...سفسطه راهم...می خواهم بی پاکنویس بر آب بنویسم که آنچه می گذرد خواب نیست ...چرا که خواب آغاز یک نافرجام گنگ است واین نوشتن سر آمد یک تشویش ناهنگام ..

نمی خواهم بدانم اگر این بند شیخ قطع شود بازار ماهی فروشان بوی عفن می گیرد یا نه....یا آن سرش می رود زیر دست وپای تمام آدمهای روبرو وآنچنان در درز هوار دستفروشان لر و ترک و کرد....وزنان نقاب داری که آفتاب خانه گداخته اشان کرده!

گیر می افتد که انگار نه انگار جای دیگری در سراچه دلی بند بوده است!!!

البته کاش اینگونه می شد" تابلوی میشد مهربان از لبخندی که هرگز بر لب زندگان این حوالی نروییده است ...

راستی گفتم تشویش؟ شاید این یکی را بتوان وایساند وتا خواست زیر گوشش زد..

این یکی وقتی می آید بیخ گلویت را می چسبد واز آن سر هی می کشد...تا نامه ای بنویسی برای کسی که هرگز نخواسته است سلامت را جواب دهد ..حالا بیندیش در چه بهت بی قراری کاغذ را در می نوردد تا شاید چیزی دستگیرش شود...

چشمانت راببند ....یک نفس عمیق بکش....

به صدای کودکانی که از خیل دست فروشان تیز تر فریاد می کشند گوش بسپار....باور کن هیچ آدمی خود را حراج نمی کند....نمی خواستم به این خط کشیده شوم ...ولی آنقدر تشویش در خیالم دوید که....وآنقدر تردید ونگرانی را با کلامهای خوش طنین ومبرا از هر کژی خواستی از ذهن نازک اندیشان بزدایی که دعا کردم دعای پیر زن به پسر جوان ترا بگیرد تا سنگ ریزه از زیر پایت در رود....من نمی توانم نگرانی را از نگاه پیرزن معنا کنم ..فقط میبینم حجمی خفته خود را از سایه سار تمام نخلهای بلند حیاط متروک بالا می کشاند...جایی شنیدم که اگر یک درصد صدای در گلو مانده بلند شود...دریا خواب تمام کشتی بانان را حرام می کند ....پس چرا نسیمی نمی وزد...

 

+ نوشته شده توسط ماه لی لی در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 13:32 |