شاید وقتی دیگر
بدرود.
هرچه می کنم
شب رهایم نمی کند...
در مقابل تیر شمشیر نمی کشم
می نویسم:
18........
دینگ دینگ ذهن پوشالی:
موزاییک شیشه ای و
پارکت تمام چوب و
پرده و رومبلی ،
اثر گذاری رنگ و
تار و پود هر قالی....
.
.
.
پیشینه *هایت را به من قرض بده
با یک سبو ی خالی...
باران هم خواهد بارید
روز یا حتی شبی در این حوالی...
----------------------------------------
پیشینه:شاخه های درخت خرما
از نردبام دل که بالا می روی،
حواست به بچه گنجشکهای تازه پر گرفته باشد...................
تازیانه بر ،داریم
هرچه باداباد......
نوزدهم خرداد....
هیچ لالایی ای از 19اردیبهشت نوزادیم را خواب نکرده است....
روزها دور...
روزها بی دسترس...
روزها بی توضیح...
پلاسم را از زیر آسمان جمع کنم
گورم را گم..
پس این چیست؟
نه!
.
.
هر چه باشد..آدم نیست...
کلاغان این باغ هم درد دارند و داغ
-کسی از خراب آشیانشان برده است چراغ-
ذهنم جنگل است
با صدای غرش اره های برقی..
کاش چمن بود:
زیر پای کودکی پا به توپ..........................................!
دردی است انجماد احساس .....
آن هم :
در زمانه ی
بی تو، بی خویش......
نمی دانم صدا با سکوت آشتی می کند یا سکوت با صدا؟
بی آنکه درگیر فا سو لاسی و نت وفاصله و فیگور و کیبورد و ناخن و زخمه و آکورد وشش و هشت و سی و بند و تار و ابو عطا و هامون و همایون و گنج فریدون باشم همیشه از موسیقی لذت برده ام و از این رو بی فاصله در کنار تمام ضربات و آواها از نی نای محمد پنجی گرفته تا دلکش و شهناز و معروفی و...و کیتارو و کوهن و..نفس و قد کشیده ام و واژه ها را در دل ذهنم رقصانده ام..فکر می کنم همه مثل همیم یادر واقع همه همینیم:
با این همه آوا و ساز...کم می شود که آوایی و سازی وجودمان را چنان به بازی بگیرد که تار و پودمان را در فضای لایتناهی شور ،در زیر سقفی آبی، آرام، بلند رها کند و پیوندمان بزند به همه آنچه خواستنی است...!
امروز با حسی شاید فراتر از همه حس ها،حسی که نه نوستالوژیک بود نه ناسیونالیستی!..حسی که نه رنگ داشت نه آمیخته سیاست و همه ایدولوژیهای افسار گسیخته و ناگسیخته!حسی که شاید بتوان گفت از همه بودن سرچشمه گرفته بود و از میان نبودنهای نا متوازی عصری نابهنجار پس از سالها گرد و خاک کردن ((این)) و ((آن)) که با گیتار خواسته و برخاسته بود، به امیدی دوباره کشانده شدم...
مانده ام شهسواری این اعجوبه پنهان در این سالهای نبودش چه بر ما روا داشته است؟...
ابهت دوست داشتنی او در پس سکوت دیرسالش با همه بودنهای ارزشمندش کنون چنین ستودنی است.. دیگر نه در خیال که با ((خیال))...
-------------------------------------------------------
پ.ن1: آلبوم خیال از استاد محمد شهسواری نوید سال نو
پ.ن2:از کار زیبای جلد آلبوم اثر استاد بردال عزیز نمی توان گذشت
با امید به سالی پر از بهار برای ایران و ایرانی....
امشب به همه آخرها می اندیشم..
همچو ن سیاوش از آتش پاک بر جهید به رهایی بیندیشید...
که امشب شب روشنی است...
-----------------------------------------------------
در همین خیال؟
باور کنید آخرین خیالم هم میتواند باشد......
سبز باشید.
ای خود خود خودم/ای منی که بی خود و زورکی و بی ستاره و بی کدم/
امروز روز زن است/یعنی که روز من است
منی که نان دستم حلال نیست/چون که ختنه ام نکرده اند-گر چه هی...ملال نیست-/از این رو در کتابهای درسی هم مدام بابا آب می دهد/ ومن در آشپزخانه اشکنه به هم میزنم/
امروز روز من است/منی که کاری به مردانه زیستن از اول نداشته امُ - باور کرده ام انگار از همان سنگ بنا /خداوند مرا ظریف و لطیف و احتمالان نحیف و ضعیف!خلق کرده است..ـچه کارم به جنگ با خدای مردـ/چه کارم که گرد آفرید چه کرد/و آزرمی دخت و سیمین و شیرین و فروغ و شیوا ..نداشان و صداشان هم اگر بر آمده ..ببخشید اشتباه کرده اند..و باید از گهوارگی - به قول آن پیشوای جماعت همام- به شوهر داده می شدند..
امروز روز من است/منی که به حکم ولی ـبا اجازه خودم نه که با اجازه بزرگترـبه خانه بخت می روم/گربه های ایرانی کشته شده دم حجله را می شمارم /به ناز سخت ..می روم/و باچشم به صیغه های حاج آقای همسایه دلداری به خودم یعنی زنی خوشبخت می دهم...
امروز روز من است/و من حالم خوش است/خانه ای دارم /دختری که مادر شوهرم برای حلالیت دستان و پختش ختنه اش کرده/و در نه سالگی در مدرسه چادر عفاف دوخته اند برش/و در سیزده سالگی به سن شوهر رسیده است/دختری که میداند خانه بخت کجاست و سنگسار یعنی چه/و چرا باید تار مویش نهان باشد از چشم نا محرمان/دختری که میداند صدایش از پستوی خانه هم نباید سر زند به روشنی/چرا که سبلت مردانه قلقلک می افتد و پس...دگر نمی توان کاری کرد..حیا می رود/ دختری که طول و عرض خیابان را نمی پاید و محاربه می داند قر کمرهای مانتوان رنگی../که چه؟می رود دانشگاه عصای دست مادر شود یا عذاب روح پدر؟/می رود داد بی خود زند؟..ستاره دار شود؟ قاطی ریشان مرد؟/دخترم دانشگاهی دارد برای چون خودش/محیطش زنانه/بحثش حجب و عفاف است/استادانش زنند و چندحاج آقای دامه افاضه/که دلهایشان چون چشمانشان فلسفه و منطق حیات خوانده است و پاک و مبرا از هر کژی..دخترم سر درس استادا ن خارج رفته هم دست شیطان بزرگ نمی رود/
با این همه ....با این همه..
من
من پهلو شکسته استوار...من برقرار... یک زنم
زنبیلم را صبحگاهان بر میدارم واز دکان محله امان عافیت می خرم..
تا که فردا به دور از محاربه..بر آتش افروخته..با کاسه مسی هفت زیارت..آب کر بریزم.
..من زنم؟
من زنم؟
اما:
1-تاریخ بیهقی..ابوالفضل بیهقی
2-دیوان شمس تبریزی...مولوی
3-رستاخیز...تولستوی
4-آدم آدم است...برتولد برشت
5-قفس شطرنج....مسعود خیام
6-شازده کوچولو....سنت اگزو پری
7-قلعه حیوانات...جورج اورول
البته الان کتابهاب زیادی در ذهنم راه میروند که به راحتی نمیتوانم از آنها بگذرم..از رباعیات خیام عزیز گرفته تا صد سال تنهایی مارکز....
من دوست دارم همه دوستان عزیزم هفت کتاب برتر خودشان را معرفی کنند از جمله:
هفت شهر عشق/عمو اروند/شور شرجی/ایران سرزمین من/پرپروک/عمو فیروز/سیخور
گارم زنگی
بهاررا نمیتوان بی تو معنا کرد..
سبز از تو زاییده و روح در تو تنیده است..
مرگ را به من مباوران...
.......
باز همه سایه بگسترانم
دم بر نیاورم
سر بر نکشم؟...
.....
......
........
.............
هر چه می کنم رد طناب از گردن خیالم نمی پرد......
دیگر چاره ای جز این نیست:
یا تو من می شوی
یا که من تو می شوم.....
........
............
....................
..............................
تمام نقطه های عالم هم که باشد
ترا کم می آورم...
و حالا دقیقا شکل قورباغه ای داریم که آمده ایم روی سنگ.............
...........................................
پ.ن:یعنی چه؟فریدن سه پسر داشت را بخوانید.
گلوله گرم خیال ،نشسته رو شقیقه ها
صدای تیر بی هدف،مرگ همه دقیقه ها....
آفتاب!
.
.
.
کاش هم زوزگی سگانه تمامی داشت....
.
.
.
.
و ماه در جای خودش بود...
.
.
.
.
لجم می گیرد از آنچه هست و نیست.....
ماییم و عبور برگریز دگری
بی برگی خویش را درنگی نظری..............................
از خود که بگذری
در من کویری می یابی
که زلفان سیاه باد
بر قلب شنی ات کشیده است...!