ترانه ای اگر باقی است.....
ذهن من تکانده از آواز وآتش است
. تنها از تمامی ترانه ها ترانه ای سپید برگزیده ام تا پس از شبی مغموم از سرگیجه عقل ومنطق واحساس از سرنوشتهای نوشته ونانوشته! در سرسرای ستارگانی از سرب اعلام کند:اگر من در انجماد دیوارها ،
در یادآورد آسمان و ماه و خورشید بی سرود و ترانه مردم ، به خود خیانت کرده ام.من باید فانوس کومه هر که را
که من با هراس تشنگی اش در پسین هر دلتنگی آشنا هستم روشن نمایم. حتی اگر مرگ از بلندای بغضی فرو خورده تهدیدم کند و... و اگر از خواب چشمه بازم دارند...و اگر از پنجره و آب و آینه در هراسم دارند ...باید روبروی خود بنشینم و با حال خود رها شده بر دار باد گریه کنم.آه ....چه زیباست در اواسط کلمه و
معنا معلق زدن!اما کسی باید که آن خود دیگرت باشد.
تا تو آن خودی، روبرویت بنشیند و تو از ستاره و تیرگی و سه تار و بغض و تاریخ و همه هر چه صدای بلند ذهن است حرف بزنی بی تکلف ، و بشنوی و جرات شنیدن داشته باشی که:نرسیده به بهار خواهی مرد ، بی آنکه ترانه ای به انجام رسد و
تو ساده و صمیمی به حال دل خودت و به حال او که فال دست های تو را در دفتر مشقش می گرفت گریه کنی ... بخندی ... و بعد بر بازوان ستبر اندیشه ات زندگی را به مرگ پیشکش کنی ...آه
... چه ساده در گریستن خویش زاده می شویم ، درسکوت قد می کشیم و ... و چه زیباست در لبخند بمیریم..و
مرا نامی نیست
از بهار زایی نخلها آمده ام
از تبسم خاک وغروب وپروانه
از پنجه درافکندن تارونه ها با باد.
دریا را آموخته ام
وبر دیوارهای شن
طرحی مبهم .
طرحی از پایی که
در هر چه زایش است
زنار بسته است
در برابر شامگاه.