پيشواز مهر

  زيبايي پيرامون ما را فرا گرفته است ، اما بيشتر ما آن را نمي بينيم  و نه از كسي سراغ آن را مي گيريم و نه به ندرت هم تعارفي از كسي مي شنويم! تعارفي به سر سفره زيبايي!!! شايد مشكل در اين است كه بيشتر شگفتي هاي اين جهان را مي نگريم يا دوست داريم آن را بنگريم اما باز هم چيزي نمي بينيم (نمي خواهم وارد مقوله فلسفي خواستن ها و نخواستنها شوم.) هر ثانيه اي كه مادر آن زندگي مي كنيم يك لحظه تازه و بي مانند از دنيا و لحظه اي است كه پيش از اين سابقه اي نداشته و بعد از اين هم تكرار نخواهد شد .

ما جز آن كه خودمان يافته باشيم هيچ كس مسائل را كف دستمان نگذاشته است حتي جز آن كه غمش فرداي تفكر ما بوده زيبايي را برايمان معني هم نكرده است. در مدرسه آنجا كه كلاسش بوي سادگي مهر مي دهد فقط گفته ها و چيزهايي كه براي مبدعانش علم بوده نشخوار كرده ايم و.......

حال بر ماست كه به ديگران نياموزيم دو بعلاوه دو مي شود چهار و وزغ جزء دوزيستان است پایتخت کانادا اتاوا است ...

دلم مي خواهد سر کلاسم امسال ...به بچه ها بگويم:

 ديگه بچه نيستين ..به چشمهاي من نگاه كنين و خودتون رو در اون ببينين ... شما نمونه هاي خارق العاده اي از انديشه وشعورين ...شما بي مانندين و و و .... در سراسر جهان هيچ كس ديگري مثل شما وجود ندارد ... و طي ميليونها سال پيش هرگز كسي مثل شما بر نيمكت هيچ كلاسي ننشسته است... به خودتان نگاه كنين به دستهايتان ..به پاها و بازوانتان ...به چهره زيركتان ...

شما حتما مي توانيد ...يك ....يك... يك چه؟؟؟؟

 

يك انسان باشيد با تمام حق و حقوقي كه بايد داشته باشيد ...

حالا بياييد از امروز تمامي حق و حقوق يك انسان را هجي كنيم تا شايد من هم روزي بتوانم يك انسان باشم.....

البته هر سال سر كلاس انسان بودن را تعارف كرده ام اما ....

امسال اول دريا بعد ماهي گيري ....

 

              *دوستان عزيز مي توانند براي اين كلاس مرا ياري كنند*

در این دور دایره به کجاها که نمی رسیم .....پرسه زدن در اندیشه و وهم و خیال و ... زیر سایه شاید و باید و اگر و مگر و...

گاهی وقت ها آنقدر جایی می مانیم که تا نگاه می کنیم همه اتوبوسها از خیابانهای خالی با منش های کوتاه گذشته اند؛ سر پل حواس که می رسیم تازه پی می بریم کار ما آه کشیدن است ... آه را که گم می کنیم می بینیم ایستاده ایم در چهارراهی که چراغهای راهنماییش هم بوی افیون پول می دهد ... آن طرف تر سر سه راهی هم که حراج خیال و حادثه است و اشکی که نم پس نمی دهد. تاکسی را که مستقیم سوار می شوی می بینی همه خودت را نشانده ای جلو آیینه دق راننده که سفر سالیانش را به هوای هواپیما مدام پا روی گاز گذاشته و خدا را شکر می کند که باز به پرواز نرسیده است .

از تاکسی که پیاده می شوم سر کوچه از خانه حاج آقا ، آش نذری و بیانات جدید حاج آقا را به دستم می دهند .

حاج آقا فرموده اند : زنان زیادی مشکلات دارند. این مشکلات هرج ومرج دارد.
بعد توضیح فرموده اند که البته زیادی نسوان را خداوند راه حلی برای راحتی مردان قرار داده است!!
البته من که کتباً فیض بردم بار اول از لطف حاج آقا لبخند زدم که حال و روز زنان و اندیشه وری حاجی ... و بعد ...
در خانه همسایه سفره نذری چهل پنجاه زن را به هوای باب الحاجات به دور خود نشانده ...صدای دختران همسایه روبرو هوش از گوش فلک ربوده بود .
خسته در را می گشایم در این اندیشه که دادگاه افسانه به کجا کشیده شده ...
باز در دور و دایره ای سر گردان ....صدای دایره زنگی همسایه را می شنوم که خبر از اتمام دعا و آغاز پایکوبی می دهد ...
من هم ذهنم را به «یک شب مهتاب فرهاد» می سپارم.

و باز
بازی کلمات در گستاخی زمین
چه سخت است
وقتی بادها به ساحل نمی رسند
و چه اندوه بار وقتی
حتی از گریه جا می مانی
زمین ، گستاخ
باد هرزه
و چشم
شاید و باز هم شاید
دو سه متر آنطرف تر بی غیرت.....

از خانه که دور می شوی

شهر از تو دور می شود .

 

رفته بودم تا در حریم نگاه مادر بزرگ محبت سالیان مادر را به جان بخرم و در سایه سار قامت پدر بار غربت را اندکی بر زمین نهم. خانه همیشه در محبت مادر موج می زند و بوی مهرش کام دل را می نوازد. بچه ها همیشه در دامنش غرولندهای  من را فراموش می کنند و با ناز و نیاز چشم غره های مرا به هیچ می گیرند.

رفته بودم تا بوی خاک آشنا جانی دوباره بخشدم و در میان آشنایان خود را بیابم اما....

شاید باورش کمی سخت باشد ... در جشنی که بر پا بود آنچنان غریب افتادم که اگر دست محبت خواهر نبود حتما باید جایی می ایستادم و به همه چیز خیره خیره می نگریستم ...نیم قدها همه قد کشیده بودند و چهره ها پنهان شده در پشت شوهای ماهواره ای غریب می نمودند ... نوازنده حتا یکبار هم به خاطر نیاورد که زمانی در گوش این شهر آوازهای مشک(مشق) دستمال پایکوبی ها را به اوج می رسانده اند نه آهنگهایی که بر دوش شاعران  از یاد رفته و خوانندگان به خواب خفته اش  سنگینی می کند....

باور کنید پس از نم نم باران پسینگاهی کسی را ندیدم در زیر آسمان دوش مهتاب بگیرد  و من غریب با بچه ها از کوچه ها گذشتم ...اگر شیرینی رطبهای نوبر نبود و نگاه مهربان مادر شاید فراموش می کردم که من روزی از کوچه های باران خورده این شهر بوی ممخ و مهیاوه که الان دختر همسایه از بویش بیزار است و زن عمو فقط باید روزهای تعطیل در خانه مادریش بخورد به کام دل می فرستادم ...

نمی دانم خیلی خالی تند تند پیش تاخته ایم یا باز هم آنطرفها جایی که سایه اش هم به چشممان نیامده خودمان را جا گذاشته ایم ....

راستی تا یادم نرفته خورشید هنوز در ابتدای خیابانمان طلوع می کند و در انتهای آن غروب ... اما دیگر چند تا ساختمان بلند نمی گذارند غروب را به راحتی بر گونه هایمان حلال کنیم.....