آفساید...

   خیلی جالبه ...خط سیر خیالت دنبال چیزی باشد و وقتی بخواهی بر ملایش کنی ببینی یکی پیش از تو با دلت پیوند داشته ...میدانم کسی نیست دنیای صادقانه و پاک بچه ها را دوست نداشته باشه و یا حتا خیلی وقتها با کودک درونش به بازی ننشیند ...

می خواستم دلم را درخط و حروف تایپ کنم ..دیدم دیشب بک گراند شده یک جفت خرس مهربون که عشق را از نگاهشان می شود به همه دنیا حتا اونهایی که از مهربانی فاصله گرفته اند هدیه داد...اما این خرسها و همه عروسک های خوشگل و موهری که من را به دنیای خودشان می کشانند...آن نگاه براق و پر از خیالی که راحت روی دل و جان راه می روند... باور کنید چند روز یش آن چنان یک اردکِ تنها مانده برایم از خودش حرف زد که مجبور شدم آن  را به دنیایِ اسباب بازی بچه هایم وارد کنم...البته همیشه مرغوبیت کالا مخصوصا چیزهایی که در دسترس بچه هاست  برایم بسیار مهم است تا مشکل آفرین نشوند...اما چه بد است این دل من که اگر یک اتاق خاص خاص خودش داشت تمام بوم های نقاشی را بر می چید و جایش عروسک می کاشت...یا اگر یک پول کلان دستم بود همه این عروسکها را با بهترین کیفیت  ساخته به دست ناز بچه ها می سپردم تا دنیایِ همه رنگارنگ شود...برای یک بار هم که شده به چشمان نزدیک ترین عروسک  خیره شوید...یا شما هم برای خودتان یک عروسک داشته باشید...

 

باور کن خیال روشن خورشید هم راه را گم کرده است

 دیریست می آید می نشیند و بی آنکه سخنی بگوید جهان را بر آوار پیامش به خاک می نشاند ...انگار آشنای همه هست ...

برای من غریب و توی آشنا...قافیه صدایش رنگ آبی یا .... نه رنگ مولانا دارد ...نه دین دارد نه در هیچ مذهبی می گنجد ...قدیم تر ها می اندیشیدم کفتر ی است که بر پشت بام گم شده ای دان می پاشد ... اما امروز می بینم نه ...پشت بامها از فرط نور رسوایند و او هنوز در سایه خواب را بر نیلوفران حرام  می کند ...جای پایت را نگاه کن ...مسیری را که آمده ای ...از دیروزنیستی تا مرز بودن امروز...نمی اندیشی مدام چیزی ترا پی می گرفته است ؟ بی آنکه چشم از خمخانه چشمانت بدزدد...

یک چیزی در ته دشت دلم می گوید فاصله اش از عشق هم زیادتر است ...

تو چه می گویی؟

گاهی در این سکوت چه که نمی کشیم؟

مهر نامهربان

دستش را می آورد جلو می گوید این ....این یکی را بخر ...جان مادرت خانم... امروز هیچی فروش نداشتم ...پسربچه دیگری هم به سرعت نزدیک می شود او هم در دستانش تیغ دارد...بخر خانم ...بخر...چند دختربچه و پسربچه  هم دور ماشینهای دیگر می پلکند..

پاییز رسیده ..و.. اینجا وحشتناک داغ است!! بوی جهنم می آید...چیزی سخت گلویم را می سوزاند.......مثل اینکه خط تیغ توی گلویم مانده ...انگار دلم میخواهد حوا را نفرین کنم ...از این همه...

چراغ سبز شده است ..ماشینها بوقشان در آمده...سرویس مدرسه غیر انتفاعی پشت سرم زوزه می کشد ...چند روز از مهر گذشته..دلم نمی خواهد به مدرسه برسم...!!!!!!!