مهمانی یلدا

به خاطر  عمو علي چي كه از مهر اهورايي لبريز است ...

و اما اعترافات يلدايي.

1.در مرگ عزيزترين دوستم به قهقهه خنديدم .
2.در حبابي ناپايا خواستم ((معلم)) شوم.
3.عاشق شدم و وفادار ماندم .
4.مادر شدم بي آنكه بدانم دستانم پينه مي خواهد .
5.پشت ميله هايي ماندم كه سكوت معنايش مي كرد.
 
و 

1.آنقدر دل نازكم كه دلم براي گنجشكهاي پر خيس هر زمستاني مي سوزد...
2.آنقدر ول خرجم كه خيلي وقتها حساب زندگي وامانده ام از دستم در مي رود ...
3.هرگز نمي توانم كينه كسي را به دل بگيرم اگر چه به گودالي هلم داده باشد ...
و...جز لبخند براي دشمنم هيچ در توبره ندارم...
4.بيشتر از گاهي!!! خودم را جا مي گذارم و بار ديگران را به دوش مي كشم ...
5.نمي توانم حرف دلم را راحت بيان كنم ...(به جز ابراز عشقي كه هنوز هم آن را در كرناي وجودم مي دمم...)
و...

همه دوستاني كه با من همراهند را به مهماني يلدا مي خوانم..

عصمت غمگین اعصار

  ديگر شن ريزه اي در پهنه نمانده كه تو با آن كفتر خيالت را بپراني. هي هي از اين همه رفتن ها و بيهوده رفتن ها.  به پيش كه نه پسي بس دراز و همان خرقه شيطاني كه بايزيد با آن همه خواب هاي عالم را حلاجي مي كرد. در يك پسين نيم سوخته هر چه بر تخته كلاس مي نويسي آه مي شود و خواب صد مغول بر پهن دشت ادبياتي پرنور و كم سو پريشان ........ چقدر دلم براي سبكتگين تنگ شده است ... براي سبك شدن هم...دانش آموزي با يادگاري كه از عصمت غمگين اعصار مي خواند به چوبه حلاج مي كشاندم و من باز ناباور در گريز گاهي كه به دربي آهني ((مختوم))است!!!!
و سكوت

و صداي همه و همهمه اوراق ها
كه ترا در ستيز شلاق
به ندانم ها مي بخشد
آه هوا ... آن هميشه پس
باز هم
بازهم
من نمي دانم و تو هم نيز چنان
اين روزها بنا گشتند
آن روزهاي از دست رفته و
فردا...
فردا نيز چنين ...حتما
و از آن ته صدايي- بي نا له -مي گويد
سهم  ما ورق خواهد خورد
دفترهامان بي روزن شب ..
و تو باور نداري
و من...
و من..
دو قدم بيش نمانده است تا ....
تا فردا....
و يكي آن دورها مي گويد
((من اگر برخيزم ، تو اگر....))
در چنين جان كندني بي لبخند
در زاويه ديدي بس باريك
در سيطره اي بدنام
من را از ادبيات جهان مي كاهند
و من لبخند زنان مي بينم كه چه دير
بالغ شده ام...