مهمانی یلدا
و اما اعترافات يلدايي.
1.در مرگ عزيزترين دوستم به قهقهه خنديدم .
2.در حبابي ناپايا خواستم ((معلم)) شوم.
3.عاشق شدم و وفادار ماندم .
4.مادر شدم بي آنكه بدانم دستانم پينه مي خواهد .
5.پشت ميله هايي ماندم كه سكوت معنايش مي كرد.
1.آنقدر دل نازكم كه دلم براي گنجشكهاي پر خيس هر زمستاني مي سوزد...
2.آنقدر ول خرجم كه خيلي وقتها حساب زندگي وامانده ام از دستم در مي رود ...
3.هرگز نمي توانم كينه كسي را به دل بگيرم اگر چه به گودالي هلم داده باشد ...
و...جز لبخند براي دشمنم هيچ در توبره ندارم...
4.بيشتر از گاهي!!! خودم را جا مي گذارم و بار ديگران را به دوش مي كشم ...
5.نمي توانم حرف دلم را راحت بيان كنم ...(به جز ابراز عشقي كه هنوز هم آن را در كرناي وجودم مي دمم...)
و...
همه دوستاني كه با من همراهند را به مهماني يلدا مي خوانم..