دیو ودد...
به این روزها که میرسم غم نگاهشان را بر دلم میگذارم تا شاید اندکی آرامش یابند .
دغدغه ...دلشوره ....هراس ...
دغدغه از این که کی نتایج می رسه نکنه ....
دلشوره از این که رتبه اشان کم نباشه .....
و هراس از این که نکند پشت این سوراخ موشی بمانند ....
و......
و من معلم هستم ...
بچه ها نگاهشان با آسمان آشناست اما دلشان را در بن بستها ی ساختگی جا گذاشته اند .
در رقابتی کاملا نامعقول ...رقابت ؟؟؟؟؟ رقابتی که شجاعت را از آنها می دزد ...
نود درصدشان آنهایند که هر چه قبول شوند را بری خود خوب میدانند با این که من معلم بارها دیده امشان
و بارها به این مساله رسیده ام که آنها سرمایه ای ناب برای آن چه غیر از این است می باشند ...
بارها برای تغییر پذیرش دانشجو حرف زده اند ...بارها برنامه ریزی کرده اند...اما...اما...اما...
متاسفانه خانه از پای بست ویران است....مگر محتویات کتب درسی غیر از بلغور مسایل عقیدتی است و مگر اندیشه و به کار گیری ذات بچه ها در آن ها جریان دارد ...نمی خواهم به این مسایل بپردازم چون میدانم هم مجالمی خواهد گسترده ...و هم...متاسفانه فعلا که هرره بپیماییم آنره به ترکستان است.
ولی چه کنم من معلم هستم....ولی در این وانفسا نه قلمم نه قدمم.نه ...بماند راه به جایی نمی برم
ولی بد نیست از خودمان بپرسیم چرا درصد پذیرش دختران در این چند ساله بیشتر شده است ؟
و این دخترانی که تمام هم وغم خودشان را برای رهایی از هر چهار چوب غیر منصفانه قبولی در دانشگاه می بینند ولی از این چرخ و اسب عصاری جا می مانند چه می شوند ...باور کنید تصور بسیاری از دخترانم که این گونه زیر دست وپای بی عدالتی کمر خم کرده و چلکیده اند سیلی سرخی است بر من وتمام ناتوانیهایم ....به معلمی عشق می ورزم ولی خیلی وقتها دلم می خواهد از این ناتوانی برهم...
خیلی سخت است...
و
خیلی سخت است
نگاهت بر چهار چوبه در کلاس
تا دوباره به سلاخی کشیده نشوی
نگاهت بر دستگیره
تا تاق و توق توپ پینگ پونگ
به نسیانت نکشاند
ولی زبانت و اندیشه همواره جنبان
برای این که حق جنبنده ای
در هراس از دیوار
ته دیگ خامی و ابلهی نگردد.
دلت میگیرد
وقتی از ته کلاس
کسی فریاد می دارد :
ولی این چیزها در کتاب نیامده است.....
وآخرین خبر از کنکور ...