عصمت غمگین اعصار
ديگر شن ريزه اي در پهنه نمانده كه تو با آن كفتر خيالت را بپراني. هي هي از اين همه رفتن ها و بيهوده رفتن ها. به پيش كه نه پسي بس دراز و همان خرقه شيطاني كه بايزيد با آن همه خواب هاي عالم را حلاجي مي كرد. در يك پسين نيم سوخته هر چه بر تخته كلاس مي نويسي آه مي شود و خواب صد مغول بر پهن دشت ادبياتي پرنور و كم سو پريشان ........ چقدر دلم براي سبكتگين تنگ شده است ... براي سبك شدن هم...دانش آموزي با يادگاري كه از عصمت غمگين اعصار مي خواند به چوبه حلاج مي كشاندم و من باز ناباور در گريز گاهي كه به دربي آهني ((مختوم))است!!!!
و سكوت
و صداي همه و همهمه اوراق ها
كه ترا در ستيز شلاق
به ندانم ها مي بخشد
آه هوا ... آن هميشه پس
باز هم
بازهم
من نمي دانم و تو هم نيز چنان
اين روزها بنا گشتند
آن روزهاي از دست رفته و
فردا...
فردا نيز چنين ...حتما
و از آن ته صدايي- بي نا له -مي گويد
سهم ما ورق خواهد خورد
دفترهامان بي روزن شب ..
و تو باور نداري
و من...
و من..
دو قدم بيش نمانده است تا ....
تا فردا....
و يكي آن دورها مي گويد
((من اگر برخيزم ، تو اگر....))
در چنين جان كندني بي لبخند
در زاويه ديدي بس باريك
در سيطره اي بدنام
من را از ادبيات جهان مي كاهند
و من لبخند زنان مي بينم كه چه دير
بالغ شده ام...